خرید بک لینک

و قسم به وقت هایی که دلم فقط و فقط و فقط برای خودت تنگ میشود..

و هوا پر شد از بوی شهدا...

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

اون آقاهه بود لبنانی اسمش تیما بود هر شب رفیقش صوت های ذاکریشو میزاشت که برای اهل بیت و حزب الله میخوند، شب ولادت حضرت زینب(س)رفته سوریه بعدش ی درگیری میشه تو سوریه و بعد..شهید شده بود... اینو

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

ما، در... اصلا من میگویم اسمش هم درون آدم انقلاب ایجاد میکند... آدم را دگون میکند...و حال آدم را منقلب.. ایام فاطمیه خیلی غریب است...خیلی ... وقتی صحبت از مظلومیت مولا علی(ع) است...وقتی صحبت از نا

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

دخترک نشسته بود و داشت سخرانی حاجاقا رو گوش میکرد...حاجاقا اخر هایش زد به جاده خاکی...به...به...دخترک داشت خفه میشد..بغض کرده بود..حاجاقا از منبر اومد پایین..روضه خان رفت روی منبر...روضه خان شروع کر

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

دارم به این فکر میکنم که چرا غم ایام مادری انقدر خفه کنندست...که انقدر سنگینه...که انقدر حال آدمو بد میکنه... فکر میکنم به اینکه ما اگه نمردیم وسط روضه های مادر اسمش معجزه نیست...اسمش نفهمیدن و

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

فردا می آییم

چون مشکلات نتیجه ی انقلاب

نیست

نتیجه ی انتخابات است

پ ن : فجر فاطمی

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

آخه آدم وقتی شمارو داره، وقتی به شما فکر میکنه، وقتی با یاد شما حالش خوب میشه...

وقتی آدم عشقش شما باشی میتونه حتیاگه روز عشق هم باشه به عشق دیگری فکر کنه؟...

عشق من یا صاحب الزمان...


بنفسی انت امنیة شائق يتمني من مومن و مونه ذكرا فحنا...

تو زیباترین آرزوی منی...

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

مثلا اگر قرار بو من بین تمام شغل های دنیا یک شغل را انتخاب می کردم ، شاعر بودن را انتخاب می کردم....فقط حیف، حیف که شاعر بودن را نمیشود انتخاب کرد، شاعر بودن باید انتخابت کند، بعد بهت یک عدد حس و ذوق

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

محسن(آق داداش) لپ تاپم را به خاطر کوچکی اش و حمل آسانش برای مسافرت کاریاش، چند روز قرض گرفته است

از طرفی کلاس های فتوشاپم در آستانه شروع شدن هستند و از آن طرف برای کاری که زود باید تحویل شهرداری بدهم و چند روز بیشتر مهلت ندارم احتیاج به لپ تاپم دارم.

تا به این جای زندگیام انقدر نبود لپ تاپم را حس نکرده بودم.

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 23:16

این شب ها دارم رویا میبینم...شاید هم خواب... مثلا در نومیدی بسی امید است...حسین...پایان شب سیه سپید است ...حسین... مثلا کاروان مامان اینا بگوید...ما جا نداریم...بعد بگویی خاک بر سر بی لیاقتت که ارباب دعوتت نکرد... ولی امروز مثلا توی فرودگاه که از سفر کیش رسیدی ...یک هویی مدیرکاروان زنگ بزند به مامان بگوید... خانوم دو نفر از کاروانی ها انصراف دادن...مبلغ د

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

هی میخواهم بنویسم هی پاک میشود...مثل این که قسمت نیست....

..از ما..د...ر... نوشتن سخت است...

از آن سخت تر نوشتن از دست های بستهست...

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

دفعه ی پیش ... برای دیدن حرم ارباب استرس داشتم... اما این بار علاوه بر آن....استرس حرم مولا علی(ع) را دارم... خیلی ... اصلا همین الان دلم برای حال و هوای نجف تنگ شد...برای ایوانش...برای شبستان حضرت زهرا... گفتم شبستان حضرت زهرا... زهرا...خدا بخیر کند...مظلومیت مولا علی(ع) حتما این شب ها در حرمش اشکار است... علی(ع) بدون زهرا... خدایا صبر را از ما بگیر...بر

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

سرم را گذاشته ام زیر سرم و به جای تایپ با لپ تاب، با گوشی دارم تایپ میکنم، امروز بعد از یک هفته رسیدیم...مشهد...اما هنوز که هنوز است، دلم فقط و فقط حال و هوای ایوان نجف و حرم ارباب را میخواهد، که بنشینم، فقط کمی درد و دل کنم، تا درد و دل هایم خالی شود...بلکم غمباد نگیرم.. سال پیش خیلی جسور بودم، خیلی، مثلا ساعت ها میرفتم زیر قبه مینشتم و آن جا برای ارب

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

شبی که می خواستیم حرکت کینم کربلا، حال مامان خیلی بد شد، مامان را بردم بیمارستان...نمی دانم چه شد ولی مامان یک هویی افتاد روی زمین...روزهای شهادت مادر بود...شام نبودن مادر سادات... قلبم گرفت ، نا خود آگاه مثل ابر بهار اشک می ریختم.. که اگر برای مامان اتفاقی بیفتد چه کنم...تا رسیدن مامان به بیمارستان هزار بار مردم و زنده شدم...مخصوصا که خودم هم تنهایی بودم..

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

درسته به رهش خیلی انتقاد شده ولی این دلیل نمیشه که امروز نخرمش و تو کتابخونم بین رضا امیر خانی هام جاش ندم: )))

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

با حجم انتقاداتی که به رهش شده بود، تصور می کردم با خواندن این کتاب، با یک کتاب دوست نداشتنی مواجه می شوم...اما حقیقت این بود...رهش برای من مثل تمام امیرخانی ها معرکه بود...
مثل تمام امیرخانی ها غرق شدنی بود...
آخ اگه بارون بزنه...

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

نشتسه ام زبان می خوانم و به اتفاقات امروز فکر می کنم ...امروز داشتم زیر تختم را مرتب می کردم، یک سری دفتر هایی که مال چند سال پیش بود را از زیرش کشیدم بیرون...وقتی بازشکردم تمامش برایم تجدید خاطرات شد... از همان بچگی عاشق نوشتن بودم، توی حریم خصوصی خودم...هرکدامشان که را ورق میزنم یک داستانی است برای خودشان...مثلا یکی شان بر می گردد به دوم دبیرستانم...

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

امروز با مامان ساعت هفت شب جایی برنامه ریزی داشتیم، خیابون ها انقدر خلوت بود که مثل این ندید پدیدا گاززز می دادیم...

درسته چهارشنبه سوری بیشتر دردسرسازه ولی یکی از حُسن هاشم نبودن ترافیک ...

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

کاش می شد...کاش بلد بودم...کاش بلد بودیم...کنار خانه تکانی ها...دل تکانی می کردیم برای آمدنت...کاش غبار های نشسته بر روی دل را میزداییدیم...کاش گرد های غفلت که تو را از یاد برده پاک میکردیم...و تو را سر لوحه ی دل خود قرار می دادیم...مولا جان... این جمعه ی آخر سال ۹۶ هم بدون حضور شما پایان یافت...مثل باقی جمعه های سال...مثل باقی جمعه های سال پیش...مثل جمعه

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

صفحه بندی